
نینگار؛
این کاروان کارگران نیشکر است. اتوبوس، راه افتاده است در دل شب. چهل کارگر نیشکر. چهل مسافر اندوه. مقصد، تهران است؛ پایتخت سوگ ایران. پایتخت وداع. شب در شیشههای اتوبوس میدود. کیلومترها یکییکی پشت سر میمانند. اما داغ، پشت سر نمیماند. همراهشان آمده است. نشسته کنار هر صندلی. تکیه داده به هر پنجره. سنگین، خاموش، بیامان. اندوه، گاهی از کلمه بزرگتر میشود. ناگهان دستی بر سینه مینشیند. بعد دستی دیگر. و بعد صدایی از وسط اتوبوس بلند میشود. صدایی شکسته، گرفته و سوخته که میخواند: «خونِ سیدعلی خامنهای…» و ناگهان همه صداها به هم میپیوندند: «…صد فریاد… صد فریاد…» اتوبوس میلرزد. نه از دستانداز جاده. از هجوم بغضها….
