شرکت کشت و صنعت دعبل خزاعی
Debel Khozaei Agro-industry Company

روایت یک وداع (۲)؛ سفری از شکرستان به قرارگاه اندوه…

روایت یک وداع (۲)؛ سفری از شکرستان به قرارگاه اندوه…

نی‌نگار؛

این دست‌ها را زمین می‌شناسد. نیشکر می‌شناسد. دست‌هایی که سال‌ها نی کاشته‌اند. آب داده‌اند. آفتاب خورده‌اند. محصول رویانده‌اند. امروز اما کار دیگری دارند. برای وداع آمده‌اند. یکی روی شیشه اتوبوس خطاطی می‌کند: «رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد.» دیگری عکس امام شهید را صاف می‌کند. گوشه‌هایش را با چسب به شیشه می‌سپارد. آرام. با حوصله. انگار نه عکسی بر شیشه، که تکه‌ای از دل خود را می‌چسباند. اتوبوس راه می‌افتد. مزرعه پشت سر می‌ماند. سبزی نیشکرها در افق جا می‌ماند. پیش رو، هشتصد کیلومتر راه است و ده ساعت چشم دوختن به جاده. آسفالت زیر چرخ‌ها کش می‌آید. راه، درازتر از همیشه. چهل کارگر نیشکر همسفرند. اتوبوس آرام‌آرام جان می‌گیرد، برای سفری از شکرستان خوزستان به قرارگاه اندوه.