شرکت کشت و صنعت دعبل خزاعی
Debel Khozaei Agro-industry Company

روایت یک وداع (۱)؛ داغی که از «تیر» هم گذشت..

روایت یک وداع (۱)؛ داغی که از «تیر» هم گذشت..

نی‌نگار;

تیر است. آفتاب، پتک می‌کوبد بر سر مزرعه. نیشکرها ایستاده‌اند. ما هم. هُرم سوزان خوزستان را خوب می‌شناسیم. سال‌هاست بر شانه‌هایمان نشسته است. با آن، روز را شب می‌کنیم. اما امروز، سوز از آسمان نیست. خبر می‌رسد. خبر یک وداع. همین. سکوت است که راه می‌افتد. از روی جوی‌ها می‌گذرد، میانِ ردیفِ نیشکرها می‌دود، از زیر پنجه‌هایِ آفتاب می‌خزد و می‌نشیند ته دلِ آدم. دست‌ها هنوز کار می‌کنند. دل‌ها نه. عرق از پیشانی می‌چکد. بغض اما ریشه می‌دواند زیرِ زبان. حرف‌ها کم می‌شود. نگاه‌ها زیاد. چه می‌شود گفت؟ حرف‌ها آب می‌روند. نگاه‌ها جان می‌گیرند. غروب که سر می‌رسد. از مزرعه بیرون می‌زنیم. باید رفت. از شکرستان به پایتخت. دل‌ تاب ماندن ندارد. برای آخرین وداع. برای آخرین نگاه. برای آخرین سلام. پشت سرمان نیشکرها در باد تکان می‌خورند. انگار که دست تکان می‌دهند. شاید برای آخرین وداع. آفتاب تیر، داغ است. اما داغ دل، داغ‌تر.